تبلیغات
ایران دوبله
ایران دوبله
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
نظرسنجی
شما به صدای کدام هنرمند علاقه مندید؟ می تونید بیشتر از یک انتخاب داشته باشید












 ابراهیم حاتمی کیا را جامعه ایرانی با فیلم از «کرخه تا راین» شناخت و با «آژانس شیشه ای» به اوج رسید. سال ها است هر فیلم او یک اتفاق است و چشم ها دنبالش می کنند. حاتمی کیا به نوعی یک نماد است مثل یکی از همان نمادهایی که همیشه در فیلم هایش استفاده می کند. نماد دفاع مقدس. نماد عشق به وطن. نماد عشق به ارزش ها. جدای همه فیلم های خوب و بدش و جدای همه موافقان و مخالفانش او امروز جایی در لژ سینمای ایران را به خود اختصاص داده است. 

جایی که از نسل پیش از او بزرگانی مانند مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی، بهرام بیضایی، ناصر تقوایی و عباس کیارستمی نشسته اند. او از نسل بعد از انقلاب در همان جایگاه حضور دارد. اما کاریزمای حاتمی کیا تنها به آثارش ختم نمی شود. ابراهیم حاتمی کیا یکی از خوش قیافه ترین کارگردانان سینمای ایران است شاید برای همین وقتی این روزها فیلم «زندگی خصوصی آقا و خانم میم» با بازی او روی پرده سینماهاست، هیچ کس از حضور او در جایگاه بازیگر تعجب نمی کند. 

حاتمی کیا اما بی توجه به اکران اولین فیلمش، البته به عنوان بازیگر ، مشغول آمده کردن اثر جدیدش، «چ»، برای نمایش در سی و یکمین دوره جشنواره فجر است. فیلمی که حاشیه هایش تا این لحظه از متن پررنگ تر بوده است. اما این گوشه نشینی این روزهای این مرد جنگ و صلح سینما باعث نمی شود بتوانیم به سادگی از کنار این اتفاق ویژه کارنامه اش بگذریم. پس به همین بهانه به سراغ بخش متفاوت و دوری از زندگی او رفتیم.

حاتمی کیای بعد از « از کرخه تا راین» را کمتر کسی است که نشناسد. اما در گفت و گوی زیر او درباره بخش در سایه زندگی اش یعنی حاتمی کیای پیش از «از کرخه تا راین» صحبت کرده است. این گفتگو برگزیده ای از صحبت های این فیلمساز شناخته شده در مجموعه «پلاک» است. ساناز صفایی در روزنامه «تماشا» بخشهایی از صحبتهای حاتمی کیا در «پلاک» را با دقت فراوان گزینش کرده و در اختیار مخاطبان قرار داده است. این گفته ها را در ادامه می خوانید:

بچه پامنار
6 تا خواهر داشتم و من تنها پسر خانواده بودم. خانه ما در محله پامنار در مرکز شهر بود، مرکز شهر آن موقع تهران. خانه ای تقریبا سیصد و چند متری بود که به قول معروف حالت قمر خانومی داشت. عمو و خانواده اش آن طرف حیاط می نشستند و ما آن طرف دیگر. خانه، حیاط و زیر زمین های بزرگ داشت. من خلوت های خودم را در همین زیر زمین می گذراندم، با حرف زدن، آواز خواندن، نقش بازی کردن. این احساس ها را خواهرانم خیلی خوب می شناسند.

کاری از ابراهیم حاتمی کیا
یادم نمی رود در خانه کارم کشوبافی بود. پسر عموی من در زیر زمین دستگاه های تریکو بافی گذاشت و من به عنوان کارگر آنجا کار می کردم .از قبل آن پول در آوردم و دوربین خریدم؛ دوربین سوپر 8 دست دوم. قواعد اینکه اصلا باید با این دوربین چه کرد را نمی دانستم. 13، 14 ساله بودم. شاید بتوانم بگویم نقطه عطف ورود به سینما برایم روزی بود که دیدم روی این دوربین یکسری درجاتی هست، 18 فریم، 24 فریم و 1 فریم. این سه درجه را داشت. 

من روی 1 گذاشته بودم و متوجه شدم این تق، تق دارد فریم به فریم می گیرد. یادم نمی رود خودم بدون اینکه بدانم عروسک خواهرم را برداشتم. یک تخته سیاه کوچکی هم در زیر زمین درست کردم. گچ را دست عروسک دادم و آن را جلوی تخته گذاشتم. روی تخته هم نوشتم کاری از ابراهیم حاتمی کیا و فیلم گرفتم. حدود 3 ماه طول کشید تا فیلم ظاهر شد چون آن موقع فیلم ها به آلمان فرستاده می شدند و آنجا ظاهر می کردند و برمی گرداندند. 

برگشت من تو موویلاهای دستی، از اینها که با دست می شود نگاه کرد، این فیلم را گذاشتم. خودم نمی دانستم چه کردم وقتی تصویر حرکت کرد ، فریاد زدم و دویدم بالا و همه اهل خانه را صدا کردم که بیایید و ببینید من چه کردم، عروسک را زنده کردم. این اتفاق آغاز یک اعتماد به نفسی در من بود. من در خانه همه کاری باید می کردم، بنایی، عملگی، سیم کشی ، لوله کشی و ... ، همانطور که پدر می کرد. اینها کارهای فنی بود که در خانه لازم می شد و باید می دانستیم. برای همین ذهنیت فنی داشتم. وقتی هم بحث عکاسی مطرح شد من آن وجه تکنیک برایم بیشتر اهمیت داشت. فکر می کردم اگر وارد سینما بشوم فیلمبردار خواهم شد. چون آن ذهن فنی را داشتم.

ماجرای مسابقه مرگبار
آن زمان ها به کتابخانه کانون پرورش فکری در خیابات فخرآباد می رفتم و یک پای ثابت آنجا بودم. داستان ها و کتاب های مختلف می خواندم و این داستان خوانی و مصور خواندن برایم خیلی جذاب بود. آنجا یکسری کتاب هایی هم از هنر عکاسی بود که می خواندم. مطالعه من درباره عکاسی و سینما فقط در همین اندازه بود چون فضای خانواده من اصلا فضایی نبود که کسی بتواند با من همراهی کند. در این حوزه طبعا فقط فردیت و تنهایی خودم را داشتم. 

آن موقع سینما رفتن برایم تابو بود. فقط یک منفذ ورود به سینما داشتم و آن هم پسرعمویم بود. پسرعمویی که بعدها داماد بزرگ خانواده ما شد. او به سینما می رفت، وقتی فیلمی را می دید که حالا به نظر خودش برای سن من مجاز می آمد دفعه بعد من را هم با خودش می برد. یک بار اتفاق بدی افتاد. سینماها فیلم «مسابقه مرگبار» را گذاشته بودند از این فیلم های مسابقه ای که بعدها هم نسخه جدیدتر آن را ساختند. پسرعمویم حواسش نبود ، نگو که این فیلم یک صحنه ای داشت که همه داخل یک جایی برهنه بودند. 

وقتی این صحنه شروع شد پسرعمویم رسما چشم های من را محکم گرفت که تکان نخورم. بیشتر می ترسید که من در خانه بگویم که یک همچین اتفاقی افتاده. با این اوصاف اگر جمع بزنیم من قبل از انقلاب کل فیلم های سینمایی که دیدم شاید به 10، 12 تا برسد ولی عشق سینما رفتن را با خودم داشتم. اما هیچ وقت فکر نمی کردم قرار است روزی خودم هم وارد این سینما بشوم.

مدیون عمویم هستم
همانطور که گفتم پیش از انقلاب به سینما نمی رفتم و عطش سینما رفتن به شدت در من بود. نزدیکی های انقلاب بود که من ناگهان از آن مدرسه ای که نزدیک خانه مان بود رفتم به مدرسه ای در خیابان شهباز سابق یا همان هفده شهریور فعلی. قرار بود به هنرستان بروم و فنی بخوانم اما چند نمره کم آوردم مجبور شدم علوم تجربی بخوانم. از این رشته متنفر بودم و از کلاس ها در می رفتم و به سینماهای میدان ژاله سابق می رفتم. یعنی راه من به آنجا باز شد. جای شما خالی من دو سال در جا رد شدم. 

من که پیش از آن حتی تجدید هم نمی آوردم این پایم به سینما باز شدن و فرار از درسی که خیلی هم از آن بدم می آمد به جایی کشاندم که پدرم را راضی کردم که مدرسه نروم و بروم پیش او در مغازه کار کنم. بابا هم خوشحال بود و همچین بدش نمی آمد در مغازه به ایستم به هر حال تنها پسرش بودم دوست داشت جانشین خلفش باشم. من هم رفتم پشت دخل مغازه ایستادم جوری که انگار از این به بعد این زندگی عادی من است. خیالم هم راحت بود که دیگر به مدرسه نمی روم.

اما یک اتفاقی افتاد که من هنوز خودم را به خاطر آن مرهون عمویم می دانم. دوم، سوم مهر بود. یک روز عمویم آمد در آستانه در مغازه ایستاد و گفت:« مدرسه ها باز شده تو اینجا چه کار می کنی؟» من زبانم گرفت. گفتم:« به آقاجون گفتم.» گفت:« چی رو گفتی؟» آقاجونم برایش توضیح داد که:« این عرضه درس خواندن ندارد، می گه بیام پشت دخل باشم. » می دیدم خوشش میاد اما می خواهد یک جوری سر من بگذارد. عمویم گفت:«بیا بیرون، تو غلط کردی پشن دخل باشی.» گفتم: «آقاجون می گویند.» گفت:« آقا جونتم غلط کرده.» دیگر من دیدم هیچ راه فراری ندارم. حالا با خودم گفتم من دو سال رد شدم ، مدرسه دیگر من را قبول نمی کند.

پیش خودم احساس می کردم یک آدم طرد شده ای هستم که این عالم دیگر برایم معنایی ندارد. عمو من را به زور از تو مغازه در آورد و دستم را گرفت و به یک دبیرستانی برد که آنجا رشته خدمات می خواندم. دقیقا یادم نیست خدمات چه بود. در آنجا درس هایی مثل تزئنات داخلی و گرافیک می خواندیم. من ناگهان گمشده خودم را یافتم و چسبیدم به درس.

تربت
یک بار به منطقه رفته بودم ، نزدیک خط کمین. آنجا بچه های دزفول را دیده بودم که اینها نزدیک ترین موقعیت را به عراقی ها داشتند. دیدم یکی از اینها بلند می شد تیراندازی می کرد و بعد آنها هم دو، سه تا جواب می دادند و دوباره می نشست. یک لیوان آب هم بقل دست خود گذاشته بود. من می دیدم یک چیزی دستش است و هی با چاقو دارد آن را می سابد. متوجه شدم دارد مهر درست می کند. پرسیدم:« این چیه؟ » گفت:« ما الان یک ذره داخل خاک عراق رفتیم. 

این یک تیکه که الان ما نشستیم تو خاک عراق است. این خاک، خاک تربت کربلا است. من به نیت این دارم مهر آماده می کنم و شهر خودمان برای بچه های مان می برم.» این خاطره در ذهن من مانده بود. بعد داخل سنگرهای عقب تر هم که آمدم دیدم اصلا این یک سنت است همه دارند در فرم های مختلف مهر درست می کنند. بر این اساس قصه «تربت» را نوشتم. قسمت های که جنگ و جبهه بود را همان جا گرفتیم. 

بعد من به تهران برگشتم شروع کردیم بقیه اش را گرفتن که دیگر رابطه آن رزمنده با مادرش و رفتن به امامزاده و ... بود. این هم امامزاده ای بود که من خیلی به آن علاقه داشتم. چون جایی بود که با همسرم اول ازدواج مان خیلی به آن می رفتیم خیلی از این امامزاده در خواست داشتیم، امامزاده معصوم در دو راهی قپون.

صراط
شاید دغدغه شخصی خودم وقتی جبهه می رفتم تصورم این بود که اگر مادری که الان دارد من را راهی می کند فردا روزی اگر یک پایم قطع شود با من چه برخوردی خواهد کرد. نه با من، اصلا با ایده ها و آرمان هایم چه برخوردی خواهد کرد؟ یا پدرم؟ یاد یک خاطره ای افتادم. اوایل وقتی جبهه رفتن برای فیلمبردری پیش می آمد صبح روزی که می خواستم بروم مادر بلند می شد ، خواهرهایم بیدار می شدند و همه من را با یک مراسمی اشک ریزان تا دم در بدرقه و راهی می کردند. 

ما باید می رفتیم داخل یک پادگانی از آنجا به جبهه می رفتیم. گاهی تا ظهر آنجا علاف می ماندیم، ظهر می گفتند امروز لغو شد بروید فردا بیایید. ما هم می آمدیم خانه همه خوشحال و شاد می شدند و شب هم شام خیلی خوبی بود. فردا صبح دوباره این ماجرا تکرار می شد منتها با یک پرده ضعیف تر. مثلا مادر دوباره از زیر قرآن رد می کرد و آب پشت سرم می پاشید ولی خواهرها مثلا یکی شان غایب بود. من یادم نمی رود دیگر یک وقتی شد که فقط مادرم از زیر لحاف گفت پسرم انشاالله سلامت باشی. رفتی؟ و من گفتم بله، رفتم. البته اینجوری حس راحت تری داشتم اینکه الان دارم می روم دیگر کسی کاری به کارم ندارد. دیگر خسته شده بودند.

آشنایی با شهید آوینی
یک اتفاق دیگر هم سر فیلم «صراط» افتاد که می توانم بگویم نقطه عطفی برای من بود. من می خواستم فیلم را مونتاژ کنم؛ دستگاه مونتاژ نداشتیم. پول هم نداشتیم. گفتند در جهاد یک جایی است که می توانید آنجا مونتاژ فیلم تان را انجام بدهید. جهاد تلویزیون. نقطه آشنایی من با آقای مرتضی آوینی باز از سر همین مونتاژ «صراط» آغاز شد. «صراط» همینطور آغاز آشنایی من با آقای بهشتی و تشکیلات حرفه ای سینمایی آن دوران هم بود. البته آن موقع من آوینی را بافاصله می شناختم. او هم کسی بود که داشت آنجا کار می کرد و هنوز «روایت فتح» هم راه نیفتاده بود. من هم او را می دیدم اما با فاصله. ما می رفتیم در اتاق مونتاژ و کار فیلم خودمان را انجام می دادیم.

سر صحنه فیلم پوراحمد
عزیزم من اصلا سر هیچ فیلم سینمایی نرفته بودم؟ اضلا نمی دانستم فیلم چه جوری می سازند؟ چه جوری دور هم جمع می شوند؟ من یک بار تصمیم گرفتم به پشت صحنه فیلمی بروم. با فارابی آشنا شده بودم گفتم من می خواهم سر صحنه بروم. گفتند اگر می خواهی برو پارک ملت آنجا دارند فیلمبرداری می کنند. آقای کیومرث پوراحمد داشتند «تاتوره» را می ساختند. آقای شجاع نوری داشتند با یک بچه ای بازی می کردند.

گفتند از دور می توانی نگاه کنی، اما نزدیک نشو. آقای حسین جعفریان فیلمبردار بود. من به فاصله 4 تا درخت دورتر ایستاده بودم و هی نگاه می کردم که آهان رابطه فیلمبردار با کارگردان این جوری است. حسین جعفریان آدم آرامی است و یواش حرف می زند. آقای پوراحمد هم این جوری است، یک چیزی آرام می گوید و می رود. من می گفتم آهان پس رابطه فیلمبردار با کارگردان باید این جوری آرام و پچ پچ حرف زدن باشد. تصور من از پشت صحنه این بود.

به خانمم گفتم تو کار ما تهمت زیاده
سیطره جریان جنگ آنقدر برای من قوی بود که من می گفتم رزمنده فیلمبردار تا بگویم فیلمبردار رزمنده. خجالت می کشیدم از دهنم در بیاد بگویم که فیلمسازم. البته به زنم گفتم. وقتی می خواستم ازدواج کنم به خانمم گفتم که:« چیزه من فیلمسازم». سال 62 بود «تربت» را ساخته بودم ، رفتم خواستگاری. گفتم:«من درسته پاسدارم ولی فیلمسازم.» گفت:«یعنی چی؟» گفتم:« تو کاره ما تهمت زیاده.» سالی بود که یکی از بچه های ما ، همین آقای حاج میری، فیلمی به اسم «حلوا برای زنده ها » ساخته بود؛ بر اساس داستانی از آقای دولت آبادی. بعد به او بسته بودن که این مارکسیست و توده ای است. حالا این بچه خط امامی بود، سفارت آمریکا را گرفته بودند. ما همه مانده بودیم که چه جوری ثابت کنیم، ما که نماز می خوانیم. من می دانستم این پیچیدگی ها در این عرصه هست.

طوق سرخ
23 سالم بود و درگیر جنگ. یک اتفاقی سر این فیلم افتاد که خیلی جالب است. سر فیلم «صراط» من موفق شدم کمی به چشم ها بیام. سر «صراط» هیچ چیز نداشتم ، دوربین 100 فیتی داشتم، ریل مثلا فرض بگیرید 5، 6 متر داشتم،یعنی مصیبت. حداقل ابزار ممکن برای فیلمبرداری را داشتم. سر فیلم «طوق سرخ» به من گفتند به تو دوربین می دهیم. یک دوربین 400 فیتی کلر به ما دادند. گفتند تا 20 متر هم بهت ریل می دهیم. این ریل اضافه و دوربین 400 فیتی آن زبان نرم و عادی من را گرفت. عشق اینکه با ریل در خیابان ها حرکت بکنم مصیبتی سر مونتاژ شد. آنجا یاد گرفتم بعضی وقت ها محدودیت ها خلاقیت می آورد.

هویت
مثل ورود یک روستایی به شهر است که روز اول قطعا جیبم را می زنند. خیلی چیزها را از دست می دهم تا یک ذره با فضای شهر آشنا بشوم تا بفهمم روز بعد باید چه کنم. من روز اول ورودم به شهر است. اتفاقا آن روستایی داشت در آن فیلم های کوتاه خودش خوب عمل می کرد. الان یک دفعه وارد حوزه بزرگتری شد. سعی می کنم خودم را جمع کنم اما به راحتی نمی توانم. همیشه «هویت» جزو بچه های ناخوانده من تعریف شد. یعنی آن فضا خوب درنیامد و عناصر روی آب ماندند. و الا این آشی بود که همه مواد لازم برای یک آش خوب را داشتم و می خواستم در آن بریزم. حالا یک چیزی را خوب رعایت نکردم. مثلا در یک قابلمه لعابی نباید این پخته می شد. اما من آنها را در آن ظرف قرار دادم و این ظرف، قصه من را به خطر انداخت و همه چیز یک رنگ ناآشنا گرفت.فیلم اولم سیلی بزرگی به من زد.

خسرو دهقان کاشف من بود
«هویت» اکران نشد و طبعا آن روال طبیعی خودش را طی نکرد. فیلم به سینماها نرفت و کسی آن را در سینماها ندید.منتقدین هم اعتنا نکردند جز یک منتقد، آقای خسرو دهقان. او تنها کسی بود که به این فیلم اعتنا کرد. او در یکی از مجلات سینمایی وقت ستونی درباره این فیلم نوشت و گفت یک فیلمساز صاحب قریحه دارد وارد سینمای ما می شود. لکنت دارد اما این فیلمساز حرف هایی می خواهد بزند. بعدها هم همیشه گفت که من کاشف فلانی برای ورود به سینمای حرفه ای هستم. و واقعا هم کس دیگری اصلا اعتنا نکرد. اصلا من را به حساب نیاوردند که چنین کسی وارد سینما شده در آن مجموعه آن بزرگانی مثل آقا علی حاتمی، آقای کیمیایی، آقای مهرجویی و امثال اینها اصلا من دیده نشدم و به چشم نیامدم.

دیده بان
بعد از فیلم «هویت» در بین دوستان خودم، در جایی که کار می کردیم، رفقای همپالکی خودمان، حرفی افتاد که فلانی دست از شهر نمی کشد. چرا از تو منطقه و از خود جنگ فیلم نمی سازد؟ و از دل این حرف ها در آمد که توانایی حرف زدن از فضای متن جنگ را ندارد. کمی برخورنده بود. احساس یک جور اتهام نسبت به این حرف ها می کردم که در واقع این نبود و یک جور قمار هم برایم بود و نمی دانستم دقیقا چه جوابی باید بدهم. برای همین اصرار داشتم فیلم بعدی ام حتما در منطقه جنگی رخ بدهد.

مهاجر
آقای دکتر کریم گوگردچی که استاد من در دانشگاه هم بودند موسیقی این فیلم را می ساختند. او سعی می کرد با زبانی کلاسیک این فضا را توضیح بدهد. من زبان توضیح احساسات فیلم را نداشتم و توضیح این مسئله به موزیسین خیلی برایم سخت بود. بعضی وقت ها آنقدر عامیانه و سطحی می گویم که خود آنها خنده شان می گیرد. حالا شما تصور کنید کسی که جلوی شما ایستاده استاد دانشگاه تان هم باشد. یک شبی ایشان به من اصرار کردن بیا استودیو سر ضبط موسیقی. 

گفتم استاد من مسئله ای ندارم شما آنجا کار خودتان را بکنید. گفت نه دوست دارم بیای. من هم رفتم. حالا نگو دقیقا یک شبی بود که اینها قرار بود با ساکسیفون و سازهای بادی بزنند. این سازبادی من را یاد کارهای یک هنرمند سیاه پوستی انداخت که از بزرگترین ساکسیفون نوازها است . الان اسم ایشان را یادم نمی آید. من آمدم این را توضیح بدهم از زبانم در رفت و گفتم استاد یک ذره کاباره ای نیست؟ تا گفتم کاباره و دیدم استاد سرخ شد و گفت کاباره؟! گفتم نه این نایت کلاب ها . مانده بودم چطوری توضیح بدهم . بعد دیگر اینقدر ایشان ناراحت شدن که من گفتم شما خودتان دعوت کردید می گفتید من نیام. من هم نمی دیدم چه کار دارید می کنید.

وصل نیکان
یک قصه بگویم، خیلی قصه قشنگی است. در عملیات «بدر» شکست خوردیم. من فیلمبردارم، تو عملیات سال 63. دارم از جبهه به عنوان فیلمبردار در لحظه های بسیار سخت و خونین بر می گردم با آن نیروهایی که بسیجی هستند و آن بچه هایی که با هم بودیم. فرمانده لشگر حضرت رسول ، که خدا رحمتش کند، آقای عباس کریمی شهید شده بود. آقای دستواره تازه فرماندهی را به عهده گرفته بود. ما از لحاظ روحی حال مان بد است. 

وضعیت بسیار بدی داریم. بچه ها، رفقا، شهید شدن. یک وقتی در تلویزیون گفتم، من خودم در حین عقب نشینی و در آن وضعیت، یک نفر پایم را گرفت؛ یک زخمی که در لحظات آخر عمرش بود. من در آن ترس و واهمه به زور دست هایش را از پاهایم باز کردم که فرار کنم. هنوز این دستی که پایم را گرفت با من دارد زندگی می کند. برگشتیم دزفول. بخش عمده لشگر را به فرودگاه دزفول آوردند. گفتند می خواهیم با هواپیما به تهران ببریم تان. نیرو از سر ظهر به آنجا آمده ، حال بد، خسته، کوفته با لباس های نظامی و خاکی بودیم فقط اسلحه ها و ساز و برگ نظامی مان را پس گرفتند. 

این نیرو با این احوالات در فرودگاه منتظر بود، هواپیما تا شب نیامد. هر لحظه صدای آژیر قرمز و این چیزها بود. شب شده و تاریک است. حوصله بچه های رزمی دیگر سر رفته و می گویند ای کاش با ماشین می رفتیم. کاش ما را با اتوبوس می بردند. بعد از چقدر هواپیما پیدایش شد. یک هواپیمایی آورده بودند از این 747 ها که صندلی نداشت. یعنی کارگو نبود ولی صندلی اش را برداشته بودند. ما را به زور تو این هواپیما جا دادند.

تا ما می آمدیم بنشینیم ،خدا رحمت کند، مرحوم دستواره می آمد داخل ورودی هواپیما داد می زد:«برادرها گردان عمار روی زمین جا مانده. به نام قائم آل محمد بلند بشین.» ما بلند می شدیم و داخل هواپیما کمی جلوتر می رفتیم و به هم می چسبیدیم. رسید به جایی که صورت به صورت هم شده بودیم، اینقدر نزدیک. داریم به تهران می رویم. یکی هم همراه ما آمده بود این بنده خدا دستش یک سطل بود، یک سطل فلزی. تو سطل آب بود. من تو تاریکی حواسم نبود. بعد نگاه کردم دیدم یکی، دو تا ماهی کوچولو هم در آن دارد. هی این لمبر می زد و روی بقیه می ریخت.

ما هم می گفتیم بابا این ور دار ، این چیه با خودت آوردی. با سر اشاره می کرد که کاری نمی کند، یعنی حرف هم نمی خواست بزند. عصبیت به حدی بود که برای اینکه یک نفر از پنجره بیرون را ببیند مانع شد و بقیه هم دیگر نمی توانستند بیرون را ببینند. ما هم هواپیما ندیده هستیم و تو هواپیما تا آن موقع ننشستیم. یکی گفت سرت را بکش کنار ببینم چه خبره. آن یکی هم نمی خواست گوش کند. سر همین که از جلوی پنجره کنار برو بقیه هم می خواهند ببینند، داشت دعوا می شد. اینقدر جا تنگ بود که بچه ها کله به هم می زدند. 

بقیه هم دست های این دو نفر را گرفته بودند که آقا این چه کاری است ، ول کنید. نیرو در این وضعیت بود. تاریکی مطلق ، فقط یک چراغ های بسیار ریزی سو سو می زدند. آن سطل آب چه بود؟ دیدم صاحب سطل به یکی دارد یواشکی می گوید :«این آب را از فرات آوردم. من هیچ چیز ندارم تهران ببرم. حداقل این را ببرم بگویم از فرات آمدم. این آب آنجا است.» این آب نشان می داد او تا آنجا رفته یعنی لشگر تا فرات رفته بعد عقب نشینی کرده. 

بالاخره این هواپیما با هر مصبیتی بود رسید. تو هوا هم که بودیم همه خدا، خدا می کردند نمی شود به جای تهران به مشهد برود؟ نکند تهران بمباران باشد؛ نرویم اقلا برویم مشهد زیارتی بکنیم. نشد و هواپیما در تهران نشست. شهر ظلمات محض است. روزهای بمباران تهران است. حالا مدیریت محترم برای یک لشکری که در هواپیما مثل ساندویچ فشرده بودند 2 تا اتوبوس فرستاده بود. اتوبوس ها همان اول غیب شدند. یک ستون راه افتاد از در اصلی فرودگاه مهرآباد به سمت میدان آزادی. ستونی بود که در تاریکی مطلق دیده نمی شد چون حتی مهتاب هم نبود.

یک وقت که نور چراغ ماشینی می افتاد می دیدم این ستون تا کجا دارد می رود. یک ستون از لشکری که صبح از منطقه خارج شده و الان در مرکز شهر تهران است. رسیدیم میدان آزادی. میدان آزادی ناگهان در دایره بچه های لشگر افتاد، هر کسی می خواهد یک طرف برود. یکی می خواهد برود کرج، یکی سه راه آذری، یکی انقلاب و ... . این دایره همه دنبال ماشین بودند. بچه ها جلوی ماشین ها دست تکان می دادند و ماشین ها نمی ایستادند. یکی بالاخره ایستاد ، من چون فیلمبردار بودم در جیب پیراهنم پول داشتم.

گفتم میدان امام حسین. می خواستم توپخانه بروم ماشین نبود گفتم امام حسین. همینطور که داشتم سوار می شدم راننده به تندی گفت 50 تومان می شود! من نشستم. مثلا شدم نفر دوم که تو ماشین بود. سه تا جا داشت. این ماشین آرام حرکت می کرد تا مسافر سوار کند. یکسری هم که در مسیر ایستاده بودند. راننده با همان لحن تاکید تکرار می کرد 50 تومان می شود. می گفتند نه نداریم، باز می رفت جلوتر می گفت 50 تومان می شود. 

من پول کم داشتم نمی توانستم کاری بکنم. گفتم آقا، اخوی ول کن این بچه ها از جنگ می آیند. با همان لحن برگشت، گفت: «خب بیان به من چه مربوط است. من زندگی دارم، زن و بچه دارم. باید کارم را بکنم.» من آن روز فهمیدم تو شهر چه اتفاقی افتاده! نور ماشین او داشت به دانه دانه بچه ها می خورد. من اصلا آن عزیزی که آن کار را می کرد محکوم نمی کنم اما فکر می کردم که این چرا ما را سوار نمی کند؟ چرا فکر نمی کند ما همه از جنگ آمدیم؟ 

گفتم:« بردارم قیافه ها را نگاه کن اینها همه خاکی اند دارند از جنگ می آیند.» گفت:« خب بیایند، هر کسی دارد وظیفه خودش را انجام می دهد. من هم باید نان زن و بچه ام را تهیه کنم. می بینی که این وقت شب (نصف شب بود) دارم وسط بیابان کار می کنم. برای چه دارم کار می کنم؟ الان من هم باید کنار زن و بچه ام خوابیده باشم. » من متعجب بودم، نمی فهمیدم چه می گوید. تحمل عامه مردم برای موشک باران تهران، بمباران و تاریکی مطلق یک حدی بود.

از کرخه تا راین
دوران سازندگی آغاز شده بود و می خواستند شادمانگی ها را جشن بگیرند یا شادمانگی بیاورند و رنگ های تلخ و خاکستری دوران جنگ را کم کم فراموش کنند. حالا این وسط یک فیلمسازی هم پیدا شده است، ساز ناکوک می زند. حتی به من هشدار دادند که احتمال دارد این فیلم شکست بخورد و این زبانی نیست که الان مردم دوست داشته باشند. واقعا هم تا لحظه ای که فیلم به نمایش درآمد من قطع یقیین تصورم این بود که این فیلم شکست خواهد خورد.

تا روز اولین نمایش فیلم در سینمای شهر قصه برای اهالی مطبوعات رسید. این از آن خاطرات عجیب و غریب است که برای من شکل گرفت. با این فکر که این فیلم شکست خواهد خورد هی در خیابان های اطراف می چرخیدم و می ترسیدم به داخل سینما بروم. دقایق پایانی فیلم دیگر تحمل نکردم و یواشکی تو سینما خزیدم. دقایق آخر بود که من وارد سالن شدم. دیدم همه ساکت هستند. گفتم این سکوت نشانه شکست محض است. بعد آمدم بیرون و در راهرو منتظر ایستادم.

فکر می کردم از سالن که خارج بشوند از بغلم رد خواهند شد و محلی نخواهند گذاشت و اعتنا نمی کنند. اما دیدم نفر به نفر بیرون آمدند و چشم ها خیس اشک است. همه من را بغل می کردند و هق هق می زدند. والله من گفتم اینها اهالی رسانه هستند دارند از این کارها می کنند. یک عده هم تهدید می کردند. همینطور که بغلم می کردن می گفتند تو کار زشتی کردی و بچه های جنگ را تحقیر کردی، باید محاکمه بشوی. یادم است در آن وضعیت یکی گردن من را گرفت و رها نمی کرد و می گفت تو نسبت به آرامان ها بچه های جنگ خائن هستی و با این فیلم خیانتت را نشان دادی. تو خون این شهدا را فروختی. در لحظه ای که او من را رها کرد کس دیگری می گرفت و می گفت تو عالی گفتی و آرمان شهدا را حفظ کردی. و من با هر دو این برخوردهای موافق و مخالف ماندم.

♥♥♥ابراهیم حاتمی کیا ♥♥♥♥♥♥




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
دوشنبه 7 مهر 1393

سینماپرس: سخنان صریح حاتمی کیا خطاب به مدیران دولت تدبیر و امید و حضور فرزند سید حسن نصرالله به نمایندگی از ایشان برای دریافت نشان ویژه جشنواره در کنار خانواده های معزز شهدا از جمله نکات مهم مراسم اهدای جوایز برگزیدگان سیزدهمین جشنواره فیلم مقاومت در برج میلاد بود

به گزارش خبرنگار سینماپرس، آیین اختتامیه سیزدهمین جشنواره فیلم مقاومت با حضور سرداران نقدی، سلامی، جزایری و فضلی، محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام و جمع زیادی از نامزدها، داوران داخلی و خارجی و سینماگران و چهره‌های فرهنگی و هنری از جمله حجت‌الله ایوبی، محمد‌رضا جعفری جلوه، حجت الاسلام شهاب مرادی، سعید راد، امیرحسین شریفی، یدالله صمدی، محمد بزرگ نیا، محمد حسین حقیقی، سید ناصر هاشم زاده، ایراهیم اصغری، حسین نیرومند، سعید الهی، احمد رضا معتمدی، مهدی فرجی، ابرهیم فیاض، سیاوش حقیقی، سیامک اطلسی،انسیه شاه حسینی،  محمد رضا عباسیان، پژمان لشگری پور،روح الله شمقدری، نادر طالب زاده، حسین مسافرآستانه، محمد علی باشه آهنگر، محسن علی اکبری، مجتبی راعی، محمود پاک‌نیت، احمد مراد‌پور، محمد‌حسین لطیفی، مصطفی رزاق‌کریمی، مهدی شاه‌حسینی، سید‌سعید سید‌زاده و ... در برج میلاد تهران برگزار  و به برگزیرگان بخش های مختلف جوایز و تندیس جشنواره اهدا گردید.

* اسامی برگزیدگان سیزدهمین جشنواره فیلم مقاومت به شرح ذیل است:

هیات داوران در بخش فیلم های کوتاه دیپلم افتخار برگزیده سوم را به داریوش غذبانی برای فیلم «حنانه» اهدا کرد.

دیپلم افتخار برگزیده دوم به فیلم «ساعت ۳» ساخته رقیه توکلی تعلق گرفت.

همچنین هیات داوران بخش فیلم های کوتاه سیزدهمین جشنواره فیلم مقاومت تندیس و دیپلم افتخار برگزیده اول را به سیف الله یزدانی برای فیلم«از درون آیینه» اهدا کردند.

هیات داوران در بخش مستند دیپلم برگزیده سوم را به مصطفی رزاق کریمی برای فیلم«خاطراتی برای تمام فصول» اهدا کرد.

دیپلم افتخار برگزیده دوم به محمد علی فارسی برای فیلم «ابرها در راهند »تعلق گرفت.

تندیس و دیپلم افتخار برگزیده اول به محسن برمهانی به فیلم« به پشت تابلو نگاه کن» تعلق گرفت.

همچنین در این بخش هیات داوران جایزه ویژه خود را به حبیب والی نژاد برای فیلم «آخرین روزهای زمستان» اهدا کرد.

در ادامه این مراسم هیات داوران در بخش مستند بین الملل جوایز خود را بدون ترتیب به خالد جرار برای فیلم «نفوذی»، محسن برمهانی برای فیلم «به پشت تابلو نگاه کن»، مصطفی رزاق کریمی برای فیلم «خاطراتی برای تمام فصول»، روح الله رفیعی برای فیلم «خالد و مجتبی » اهدا کرد.

ـ جایزه بهترین فیلمنامه بخش بین الملل به نرگس آبیار برای فیلم «شیار ۱۴۳»

ـ جایزه ویژه هیئت داوران بخش بین‌الملل به ابراهیمی حاتمی‌‌کیا برای فیلم «چ»

ـ جایزه بهترین فیلم بخش بین‌الملل به فیلم «مسیر طولانی ماندلا تا آزادی»

ـ جایزه بهترین کارگردانی بخش بین‌الملل به «پابلو لارین» از شیلی برای فیلم NO

ـ اعطای تندیس بخش ضدتکفیری به مجید ذوالفقاری برای فیلم «ام غیاث»؛ ضمن اینکه همه آثار شرکت‌کننده در این بخش، تندیس جشنواره مقاومت را دریافت کردند.

ـ تندیس بهترین فیلم داستانی بخش عماد مغنیه به علی غفاری برای «ابوزینب» و جایزه ویژه این بخش به عماد برنات کارگردان فیلم «پنج دوربین شکسته» تعلق گرفت.

ـ اعطای جایزه فیلم برگزیده از نگاه خانواده شهدا به «ابوزینب» به کارگردانی علی غفاری

ـ جایزه بهترین فیلم مردمی جشنواره به قاسمی تهیه کننده «شیار ۱۴۳» اهدا شد.

ـ جایزه ویژه دبیر جشنواره به مسعود ده‌نمکی اهدا شد. ده‌نمکی در سخنانی کوتاه گفت: از حاتمی‌کیا به عنوان تنها حامی‌ام در سینمای ایران تشکر می‌کنم و این جایزه را به خانواده درگذشتگان معراجی‌ها تقدیم می‌دارم.

ـ اعطای جایزه بهترین جلوه‌های ویژه به سیدهادی اسلامی برای فیلم «چ»

ـ جایزه ویژه بازیگری مرد به پرویز پرستویی برای بازی در فیلم «میهمان داریم»

دیپلم افتخار بهترین بازیگر مرد به میثم فرهومند برای بازی در فیلم «تنهای تنهای تنها»

ـ تندیس بهترین بازیگر نقش زن به مریلا زارعی برای فیلم شیار۱۴۳ و تندیس بهترین بازیگر نقش مرد به بابک حمیدیان برای فیلم «چ»

- جایزه بهترین کارگردانی به ابراهیم حاتمی کیا برای«چ»

- جایزه بهترین فیلم به بنیاد سینمایی فارابی«چ»

* اعطای نشان ویژه جشنواره فیلم مقاومت به سیدحسن نصرالله

در ادامه مراسم اعطای جوایز، نشان ویژه سیزدهمین جشنواره فیلم مقاومت به سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب‌الله لبنان اعطا شد که پسر وی به نیابت از او این جایزه را از محسن رضایی، سردار جزایری و محمد خزاعی دریافت کرد.

در ادامه، محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در سخنانی کوتاه گفت: هفته دفاع مقدس را گرامی می‌داریم و از همه دست‌اندرکاران فیلم مقاومت، چه کسانی که زحمت کشیدند فیلم‌های کوتاه، بلند و مستند تولید کردند و چه کسانی که در هیئت داوران آثار را داوری کردند تشکر می‌کنیم.

وی با اشاره به جایزه ویژه سیدحسن نصرالله تأکید کرد: البته جناب سیدحسن نصرالله باید جایزه خود را از دست امام زمان(عج) و امام خامنه‌ای دریافت کنند.

رضایی افزود: خوشبختانه ایشان پرچمی را که از ایران برخاسته شد به دست گرفت و امیدواریم این پرچم از دست ایشان به دست امام زمان(عج) سپرده شود. امیدوارم ما نیز تحت لوای این پرچم، راه شهدا را ادامه دهیم.

فرزند دبیرکل حزب‌الله لبنان نیز در سخنانی کوتاه گفت: ما همیشه مورد لطف و حمایت ایران و امام خامنه‌ای هستیم.

*ضرورت موضع گیری صریح دولتی ها نسبت به سخنان کیارستمی

، ابراهیم حاتمی‌کیا کارگردان فیلم «چ» در آیین اهدای جوایز بخش مسابقه سینمایی ایران جشنواره مقاومت پس از دریافت تندیس بهترین کارگردانی طی سخنانی گفت: قصد نداشتم صحبت کنم اما حالا که این فضا ایجاد شده چند دقیقه‌ای بیشتر  وقتتان را نمی‌گیرم چون این فضا را کاملا خودی و صمیمی می‌بینم.

وی افزود: باید فرقی بین جشنواره فیلم فجر و جشنواره مقاومت نباشد و باید بین آنچه که اینجا گفته می‌شود و آنچه که در جشنواره فیلم فجر گفته می‌شود، فرقی نباشد.

کارگردان فیلم «چ» در واکنش به اظهارات اخیر عباس کیارستمی مبنی بر بی‌مفهوم بودن دفاع مقدس و جنگ تحمیلی گفت: عزیزکرده‌ای حرف‌هایی زده و شهدا را از افرادی دانسته که قربانی جنگ هستند که من از قبل رخ‌دادن چنین اتفاقی را می‌دانستم و می‌دانستم که یک جریانی است که به جنگ بی‌اعتناست.

حاتمی‌کیا خطاب به معاون وقت سینمایی ارشاد گفت: آقای بهشتی! شما در آن زمان مرا به جنوب و ایشان [کیارستمی] را به شمال راهی کردید، ما می‌دانیم که ایشان عزیزکرده جشنواره‌ها هستند، الحمدلله. همیشه هم پرچم ایران را در جشنواره‌ها بالا بردند که باز هم الحمدلله.

وی افزود: جناب آقای حسین حقیقی مدیرعامل اسبق بنیاد سینمایی فارابی! به یاد دارید که من برای فیلمی نزد شما آمدم و گریه کردم و گفتم که این فیلم نباید به خارج از کشور برود. و آنچه که الان رخ داده است، میزان را به دست بچه‌ها می‌دهد.

حاتمی‌کیا خطاب به فیلمسازان عرصه دفاع مقدس و مقاومت تأکید کرد: برادران! آن‌هایی که به قصدی آمده‌اید که فکر می‌کنید باید چیزهایی را بگویید که دیده‌اید! الان آقای عزیزی شهدا را نمی‌بیند!

وی خطاب به رئیس سازمان سینمایی که در سالن حاضر بود، گفت: من از آقای ایوبی، شخص رئیس‌جمهوری و آقای جعفری جلوه انتظار دارم که نظرشان را در اینباره به صراحت بگویند.

حاتمی‌کیا افزود: خدا به من این قوت را بدهد که به این حمله‌ها اعتنا نکنم ولی توقع دارم به عنوان افرادی که در جنگ بوده‌اند، نگاهشان را مشخص کنند. آقای ایوبی! شما خود در جنگ حضور داشته‌اید و صحنه‌هایی را دیده‌اید، اگر نظر خود را به صراحت اعلام نکنید، من معتقد خواهم بود در دولتی حرف می‌زنم که در آن نفاق است.

این کارگردان سینمای ایران در پایان سخنان خود عنوان کرد: دعا کنید به خون شهدا که کسانی که این خون‌ها را نمی‌بینند هرچه سریع‌تر رسوا شوند.

*خداحافظی مریلا زارعی از نقش«الفت»

در بخش دیگری از این مراسم، مریلا زارعی که جایزه بهترین بازیگر نقش زن را از این جشنواره دریافت کرد، گفت: تشکر می‌کنم از همراهان «شیار۱۴۳» و در رأس آن‌ها خانم نرگس آبیار و تشکر می‌کنم از عوامل فیلم «چ» و در رأس آن‌ها ابراهیم حاتمی‌کیا.

وی افزود: این چندمین جایزه‌ای است که برای شیار۱۴۳ گرفته‌ام و فکر می‌کنم دیگر نوبت اکران این فیلم است. امشب می‌خواهم از کاراکتر «الفت (نقش مادر شهید در فیلم شیار۱۴۳) خداحافظی کنم، چون این راه را باید ادامه داد و این امانت را به دست شما مردم خوبم می‌سپارم. خدا را به خون شهدا و اشک مادران سرزمینم قسم می‌دهم نگذارید «الفت» در میان این شلوغی دیده نشود و دعا کنید برای اکران شیار۱۴۳.

بابک حمیدیان نیز پس از دریافت تندیس بهترین بازیگر نقش مرد، خطاب به حاتمی‌کیا گفت: از شما ممنونم، کنار شما رفاقت را تجربه کردم. من با یک باور عمیق وارد فیلم شما شدم و الان هم جایزه باورم را دریافت کردم.

♥♥♥♥ ♥ ♥ ♥ ♥♥♥♥





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
یکشنبه 6 مهر 1393

سینماپرس: جان کیوزاک بازیگر امریکایی نسبت به عریان‌گرایی در هالیوود و این که این مرکز سینمایی عملا به خانه فساد تبدیل شده است هشدار داد.

به گزارش سایت سینمابلند جان کیوزاک که فیلم های زیادی در ژانرهای معمایی و اکشن بازی کرده و عمده آنها قابل دیدن برای همه رده های سنی هستند گفت: بازیگران مرد در هالیوود تا 60 سالگی هم قابل استفاده هستند اما زنان به دلیل توجه جنسی هالیوود نسبت به آنها زود از صحنه خارج می شوند و اغلب بازیگران زن هالیوودی در سی سالگی بازنشسته می شوند.

وی با اشاره به تقدس نهاد خانواده گفت: عریان گرایی در هالیوود از گذشته بوده اما در سالهای اخیر بر دختران کم سن و سال تمرکز پیدا کرده و برای همین غیر از استثنائاتی در زمینه بازیگری که هنرمند هستند بقیه بازیگران زن هالیوود فقط به دلایل جنسی و جذابیت زنانه وارد فیلم ها می شوند و برای همین در سی سالگی از آنها خداحافظی می شود.

کیوزاک که در اغلب بازی هایش در فیلم ها نقش پدری خانواده دوست را دارد و فیلم های 2012 و تعقیب از آن جمله اند نسبت به بهداشت روانی کودکان و نوجوانانی که صحنه های مستهجن این فیلم ها را تماشا می کنند هشدار داد و رده بندی سنی فیلم ها را غیر منطقی و فقط ملعبه ای در دست تهیه کنندگان آنها عنوان کرد.

http://namayeshtv.ir/public/news/site/akhbarjahan/2748





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
یکشنبه 6 مهر 1393
فیلمی که جشنواره را به وجد آورد اثر نرگس آبیار
داستانی درباره مادر جوانی که برای دفاع رفته است
قسمتی از گفتگوی مریلا زارعی: ما فیلم را خیلی با دقت کار کرده و سعی کردیم خدا ناکرده به 
ساحت آدمی که داریم نقش‌اش را کار می‌کنیم، 
خدشه‌ای وارد نشود. 
این بار خیلی سنگین بود،باید اینجا بگویم من دقیقا همان موقعیتی را داشتم که 
قهرمان «از کرخه تا راین»ابراهیم حاتمی‌کیا کنار رود راین داشت. 

[http://www.aparat.com/v/Nutgs]




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
جمعه 18 بهمن 1392

 مسعود کیمیایی : "مترو پل" داریوش مهرجویی : "اشباح" رضا عطاران : "ردکارپت" بهرام توکلی : "یک داستان خانوادگی" امیر ثقفی : "همه چیز برای فروش "سعید سهیلی : "کلاشینکف "

 
سعید سلطانی : "ازدواج سعید و لیلا "علی رفیعی: "سالتو" کمال تبریزی : "طبقه حساس "کیومرث پوراحمد : "پنجاه قدم آخر" رامبد جوان : "خندنده "علیرضا امینی : "بلوک 9 خروجی 2 "
 
رخشان بنی اعتماد : "قصه‌ ها "شهاب حسینی : "ساکن طبقه وسط" فریدون جیرانی : "خواب زده ها "ابراهیم حاتمی کیا : "چ"بهروز افخمی : "آذر، شهدخت، پرویز و دیگران"
 
پوران درخشنده : "خانم، مال معرفی کنید" سید روح الله حجازی : "زندگی مشترک آقای محمودی و بانو" سامان سالور : "تمشک" سیروس الوند : "عاشق شدی، بیا"
 
رضا درمیشیان : "عصبانی نیستم"مرضیه برومند : "شهر موش ها2 "بهرام بهرامیان : "آینه شمعدون" محسن امیریوسفی : "آشغال های دوست داشتنی" نادر طالب زاده : "ایرباس"
 
عباس رافعی : "فصل فراموشی فریبا" ابوالقاسم طالبی : "یتیم خانه ایران" احمدرضا درویش : "رستاخیز" جهانگیر الماسی : "رنج و سرمستی" محمدعلی طالبی : "خداحافظ پلیکان خاکستری"
 
علیرضا رئیسیان : "دوران عاشقی" نرگس آبیار :" شیار143"سیاوش اسعدی : "سال تحویل "ابراهیم ابراهیمیان :" ارسال یک آگهی تسلیت برای روزنامه" نیما جاویدی : "ملبورن "
 
مسعود ده نمکی : "معراجی ها" کاظم راست گفتار : "سفر کیمیا "مهشید افشار زاده : "پنج ستاره "رضا اعظمیان : "دلتنگی‌های عاشقانه"




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
چهارشنبه 18 دی 1392
 علی اصغر خواجه افضلی از گویندگان پیشکسوت عرصه دوبله و صداهای ماندگار، ظهر یکشنبه - دهم شهریور ماه - درگذشت.

به گزارش ایسنا، مرحوم خواجه افضلی ظهر امروز به دلیل سکته قلبی در منزلش درگذشت.

وی متولد 1317 تهران بود و کار حرفه‌ای دوبله را از سال 1339 آغاز کرد و از 1346 به عنوان مدیر دوبلاژ به فعالیتش در این حوزه ادامه داد.

اصغر افضلی به دلیل تیپ‌سازی‌های متفاوت کمدی در فیلم‌ها و کارتون‌ها مشهور بود و از نقش‌های شاخص او می‌توان به کاراکترهای فیلم‌های کمدی مثل فرانکو فرانکی، وودی آلن، بود آبوت، استن لورل، بهمن یار، اسدزاده و عزت‌الله وثوق اشاره کرد.

مرحوم افضلی در کارتون‌های وروجک و آقای نجار (وروجک)، گوریل انگوری (بیگلی بیگلی)، کارآگاه گجت، قلعه هزاراردک، رابین هود ( پادشاه / پرنس جان) و گربه‌های اشرافی (خدمتکار / ادگار) صداپیشگی کرده است.

او در سریال‌های «هزاردستان» و «دایی جان ناپلئون» (پروین سلیمانی!) هم دوبله کرده است. 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
دوشنبه 11 شهریور 1392

به گزارش وبگردی به نقل از باشگاه خبرنگاران:

 ظاهر ماجرا ساده است؛ یک دکور شیک، یک مجری خوش پوش، چند دوربین و مهمان هایی که پشت هم می آیند، روی آن صندلی داغ می نشینند و می روند. قصه اما پیچیده تر از این حرف هاست. حکایت دیدن مو و پیچش مو است! پشت صحنه «ماه عسل» به همین سادگی ها نمی گذرد. 

ماه ها برای کشف سوژه هایی که به دوربین زل می نند و قصه های تلخ و شیرین زندگی هایشان را تعریف می کنند، کار می شود. از پیدا کردن آنها تا راضی کردن و جلوی دوربین نشاندن آن انرژی زیادی از تیم سازنده گرفته می شود.امسال این سوژه ها بیشتر از قبل به چشم آمدند. قصه ها و آدم ها که برای خیلی ها قهرمان های کوچکی شدند که تا مدت ها از خاطر نمی روند. 

ما هم به جای گپ زدن با مجری – تهیه کننده ماه عسل (که دو سال پیش جلد ما شد) و به جای گزارش های معمولی از پشت صحنه فنی این برنامه (که باز هم دو سال پیش در همین صفحه ها خواندیدش) سراغ «پشت پشت صحنه» رفتیم؛ یعنی برای سرک کشیدن در ماجراهای این مهمان های پر رمز و راز «ماه عسل» رفتیم سراغ مسوول تیم سوژه یابی. مریم نوایی نژاد چند سال است که با تیم احسان علیخانی همکاری می کند و می تواند از کشف سوژه تا جلویدوربین آمدن مهمان ها پرده بردارد.

نوایی نژاد دفترچه کوچکی دارد که جزییات برنامه ها و اطلاعات مهمان ها و شماره هایشان را در آنها یادداشت می کند. آنقدر با این دفترچه و آدم هایش سر و کله زده که با کوچکترین اشاره به موضوع هر برنامه ای، قصه آن مهمان ها یادش می آیدو جزییات آنها را تعریف می کند. 

اینها داستان آدم هایی است که شب های ماه مبارک مهمان «ماه عسل» بودند و برنامه های آنها حسابی به چشم آمد. داستان مهمان هایی که برای پیدا کردن آنها باید از هفت خان سازمان ها و آدم ها گذر کرد تا به صندلی های دکور برنامه تکیه بزنند. جستجو برای پیدا کردن این آدم ها پشت صحنه های جذابی دارد که تعدادی از آنها را از زبان مسوول سوژه یابی ماه عسل می خوانید.

بعد از گفت و گو با پیام دهکردی یکی از دخترهای معمولی که وضعیت مالی خوبی ندارد و مدت هاست با او در ارتباطم، از شمال برایم پیامک زد که من صدای آقای دهکردی را گوش کردم. این دختر فلج است و در یک روستا در شمال زندگی می کند. برایم پیامک زد که من شب ها مثل دعا صدای آقای دهکردی را گوش می کنم و می خوابم. «زیستن یگانه فرصت آدمی است»؛ گفت من هر شب این جمله را گوش می دهم و برای خودم تکرار می کنم. گفت قبل از این برنامه به ته خط رسیده بوده و حالا تصمیم گرفته یک کتاب بنویسد. بازخورد از این بهتر برای یک برنامه سراغ دارید؟

نوابی نژاد: به آقایی به نام جلالوند زنگ زدم که خودش با دو برادرش سال ها اسیر بوده. وقتی گفتم اسیری می خواهیم که سنگ قبر داشته باشد. آقای زمردیان را به ما معرفی کرد.گفت یکی هست که در همدان زندگی می کند. بچه ها رفتند آیتمش را گرفتندو گفتند سوژه خیلی خوبی است. آقای جلالوند عموغلام را هم به ما معرفی کرد. ما می خواستیم او را با آقای زمردیان نیاوریم چون این قصه کامل بود. فایل هایشان را عوض کردیم و دو نفر دیگر رسیدیم واین یک را بستیم.

مردی که در 40 سالگی به سربازی رفته بود ...


سوژه سربازی ما آنجوری که می خواستیم نشد. دنبال این بودم که سربازی را که جلوی در غسالخانه بهشت زهرا می ایستد و سربازی را که جلوی در تالار عروسی می ایستد با هم بیاوریم. سربازی که پشت در غسالخانه بود می گفت «اینجا تازه می فهمم چقدر به زندنگی نزدیکم. اینجا که اینقدر به مرگ نزدیک شده ام می فهمم باید چطور زندگی کنم تا آدم خوبی باشم.» 

سوژه های ماه عسل از کجا می آید؟

نگاه این سرباز با نگاه سربازی که در تالار عروسی بود خیلی فرق داشت چون سرباز پشت تالار عروسی می گفت من چرا اینجا افتادم و چقدر بدبختم. ارتش به ما اوکی داده بود و ما خوشحال بودیم که دو سرباز را داریم. صبح برنامه من زنگ زدم به سرهنگ وکیلی و پرسیدم آن سرباز پشت در غسالخانه را می آوری؟ گفت دست روی دلم نگذار. گفت ما را الان در یک اتاق حبس کرده اند که سر برنامه نیاییم!



خواهر و برادری که مشکل پوستی داشتند...


با این خانواده دو سال است که حشر و نشر دارم و به خانه شان می روم. این خانه خیلی وضعیت دردناکی دارد چون معلوم نیست بیماریشان بر اثر شیمیایی است یا مشکل ارثی دارند. نه بنیاد جابنزان قبول می کند و نه می توانند از امکانات بیماری های خاص استفاده کنند. در واقع این وسط مانده اند اما این خانواده ته امیدند! اولین بار من با این خانواده از طریق تعریف یک نفر آشناشدم. یک نفر به من گفت دختری در بیمارستان فارابی دیده که نمی شد نگاهش کنی و خیلی زشت بوده. من زنگ زدم منشی دکتر جباری و پرسیدم این دختری که مشکل پوستی داردکیست و شماره اش را گرفتم. 

سوژه های ماه عسل از کجا می آید؟

منشی دکتر جباری گفت بعید می دانم که بتوانی بیاری اش جلوی دوربین. وقتی کسی چنین حرفی می زند، تحریک می شوم که همه تلاشم را بکنم. دو سال پیش زنگ زدم. گفت خانم من و داداشم قیافه مان افتضاح است و یک دست ندارم و دائم دنبال پول درمانم هستم. این دختر پر از امید است. دائم در اداره های مختلف می چرخد. از یک جا نامه می گیرد. از یک جا امضا می گیرد. کمک هزینه درمان می گیرد برای اینکه می خواهد زندگی کند وزنده است. این دختر با یک دست جوری خیار و بادمجان پوست می کند که تو حیرت می کنی. از پدر و مادرش هم نگهداری می کند. این دختر هر جای دنیا باشد، می شود سوپراستار برنامه های مستند اما ما خیلی بی خیالیم و می گوییم ولش کن، بدبختی را نباید نشان داد. من ماشین گرفتم و با دوستم رفتیم پارک قیطریه تا این دختر و برادرش را ببینم. وقتی دیدمشان به دوستم گفتم یا علی! یعنی نمی توانستم نگاهشان کنم اما فقط پنج دقیقه که گذشت ما روی صندلی پارک در حال بگو و بخند بودیم ومناصلا زشتی شان را نمی دیدم. برادرش بگو و بخند بودو امیدوار. پسر گفت من نامزد کردم و من عکس دختر را دیدم که سالم است. به نظرم قهرمان آن برنامه ما آن دختر سالمی است که نامزد این پسر شده.



پسری که خودش و پدرش معتاد بوده اند ...

و پدری که با کار کردن با دست های آهنی، پسرهایش را بزرگ کرده ...


برای یکی از قسمت ها، قصه یک پدرِ بد را در نظر گرفتیم. پدرام را از طریق یکی از دوستانم پیدا کردم. دوستم گفت پسر بامزه ای هست که با باباش می رفته مخدر می کشیده، خیابان گردی و کارتن خوابی می کرده. حتی خودشان را جلوی ماشین ها می انداختندو دیه می گرفتند، چون به ته بدبختی رسیده بودند. گفتم شماره اش را بده. وقتی با او صحبت کردم، دیدم چقدر صدای قشنگی دارد و با طمانینه و اصیل حرف می زند. گفتم پس حتما باید اصل و نسب خوبی داشته باشد.

سوژه های ماه عسل از کجا می آید؟

با او قرار گذاشتم. زندگی اش خیلی جذاب بود. از آن سوژه هایی بود که حیف شد؛ چون در اولین برنامه ها تمام نگاه ها به این سمت است که ببینند حالا ماه عسل می خواهد چکار کند و معمولا انتقاد می کنند ولی کم کم نرم تر می شوند. قصه اش را هم گفت ولی به اصل قصه که بعد از اعتیاد بود کمتر رسیدیم. کنار این آدم یک آبمیوه فروش آوردیم که دستانش آهنی است. گزارش های زیادی از زندگی او چاپ شده و از این طریق او را پیدا کردیم. پدرش با کار با دوتا آبمیوه گیری ودست های آهنی پسرانش را بزرگ کرده و حالا پسرانش هم دست های او را می بوسند. چهار سال پیش هم می خواستیم آقای شکوهی را دعوت کنیم ولی نشد.



پیرمردی که روی آنتن از پیرزنی خواستگاری کرد ...

این پیرزن و پیرمرد قرار بود از آسایشگاه شریف در شهریار بیایند که من صاحبش را سال هاست می شناسم. یکی از بستگان دوستانم آنجا بود و من یک بار که با دوستم به آنجا رفته بودم با آسایشگاه و عمو سعید، مسوول آسیاشگاه آشنا شده بودم. یک روز سراغش رفتم و پرسیدم: عمو سعید شما که چند بار گفتید ما اینجا عروسی راه می اندازیم، الان کسی را نداریدکه در مراحل خواستگاری باشد؟ گفت چرا! یک سیمرغ داریم (فامیل آقای داماد سیمرغ بود) که می خواهد برود خواستگاری یکی از خانم ها. گفتم این را روی آنتن بیاور! قبول کرد. فردا صبح قرار بود هماهنگ کنیم که بیایند در برنامه صبح من موبایل عمو سعید را گرفتم و خاموش بود. 

سوژه های ماه عسل از کجا می آید؟

هر چقدر به تلفن های آسایشگاه زنگ می زدم کسی جواب نمی داد. داشتم سکته می کردم چون وقتی قرار است شب عید یک پیرزن و پیرمرد در شرف ازدواج را روی آنتن ببری، نمی توانی سوژه بیمار سرطانی ات را جایگزینش کنی. به هر حال من نتوانستم عمو سعید را پیدا کنم. آژانس گرفتم و راهی شهریار شدم. ساعت پنج بود که رسیدم و دیدم آقای سیمرغ یعنی همان آقای داماد رفته حمام عروسی اما بایددوس اعت بعد روی آنتن می رفتیم و هنوز نه داماد آماده بود و نه عروس. بالاخره لباس تنشان کردیم و بردیم تهران و روی آنتن.



زوج سرطانی که پنج روز بود بچه دار شده بودند...


رویا را از قبل می شناختم. می دانستم تراشکاری است که سرطان داردو از اعضای انجمن مکانیک هاست ودر کارش موفق است. وقتی دوباره رویا را پیدا کردم، گفت من ازدواج کرده ام و 9 ماهه باردارم. من هم گفتم هیچ چیز بهتر از این نیست که زنی که بهش گفته اند یک هفته بیشتر زنده نیستی و سرطان دارد،حالا با مردس المی ازدواج کرده و 9 ماهه باردار است. این انتهای تقابل مرگ و زندگی است. گفتم می خواهیم در همین دوران بارداری ات به برنامه بیایی. قبول کرد و گفت زمان زایمانش اواخر مرداد ماه است.

سوژه های ماه عسل از کجا می آید؟

ما هم قصه این زوج را در اولین شب های برنامه گذاشتیم. صبح روزی که قرار بود در برنامه حاضر شوند، شوهرش تماس گرفت و گفت: «دخترم به دنیا آمد.» من گفتم نه؟! گفت: خوشحال نشدید. گفتم چرا ولی من الان یک دنیا کار دارم! می خواستیم رویا را همراه با پیام دهکردی در یک برنامه بیاوریم که نشد. البته به رویا گفتم استراحت کن و هفته آینده با بچه ات به برنامه بیا چون رویا و نگاهش به زندگی را دوست داشتم. رفتم به مرکز خیریه بهنام دهش پور و گفتم دنبال کسی می گردم که انتهای ناامیدی است. فکر کردم چرا حتما بایدیک آدم امیدوار سرطانی را نشان دهیم؟ آدمهای سرطانی هستندکه واقعا ناامیدند و نشستن چنین آدمی کنار پیام دهکردیقصه ما را تکمیل می کرد. به هر حال قصه رویا این بود و چند روز بعد از زایمانش به برنامه آمد. رویا و همسر و نوزاد کوچکش مهمان ویژه عید فطرمان هم هستند.



خانمی که بارها صورتش را جراحی پلاستیک و زیبایی کرده بود...


این خانم را در یک مهمانی دیدم. سال ها مهماندار هواپیما بوده و چهره خوبی داشت اما براساس وسواس درباره اینکه پیر می شود و دلش می خواهد جوان و زیبا بماند، تصمیم می گیرد صورتش را جراحی کند. متاسفانه پزشک زیر پوستش سیلیکون تزریق می کند واین سیلیکون مرتب ورم می کندواین خانم مجبور به جراحی های متعدد می شود تا اینکه دیگر صورتش کج می ماندو تغییر شکل پیدا می کند. ما به این خانم قول داده بودیم تصویر او را در لانگ شات نشان دهیم تا صورتش دیده نشود. در مهمانی گفتم می آیی مصاحبه کنی؟ گفت نه، من حتی در مهمانی ها عکس هم نمی گیرم. 

سوژه های ماه عسل از کجا می آید؟

به هر حال این خانم در برنامه حاضر شدو ما همه همه قرارمان را رعایت کردیم و روی صورتشان فوم زدیم و از زاویه لانگ شات نشانش دادیم اما بعد از برنامه این خانم رفته بود سوپرمارکت محله شان و او را شناخته بودند. وقتی تعریف کرد که بعضی از مردم او را شناخته اند، من گفتم ما همه قرارهایمان را رعایت کردیم ولی آن خانم گفت اتفاقات ناراحت نیستم که شناخته شدم. گفت چندین سال خودم را از فامیل پنهان کرده بودم ولی الان راحت شدم. یک بار همه چیز را گفتم و راحت شدم.



بچه ای که او را گروگان گرفته بودند ...


قصه گروگان گیری تا به حال در تلویزیون مطرح نشده بود و اگر هم شده بود، به توصیه نیروی انتظامی و از جانب خودشان و در حد خبر بود. وقتی نیروی انتظامی از زبان خودش قصه تلاش نیروهایش را برای مردم تعریف کند، به دل مردم نمی نشیند. ما آن لحظه نجات پیدا کردن پسر بچه را به تصویر کشیدیم. قصه نیروی انتظامی را که سر بزنگاه رسیده بود و اگر دو روز دیرتر می رسید، شاید دیگر آن چبه زنده نبود. میان تعریف کردن آن قصه، اهمیت کار نیروی انتظامی مشخص تر می شود. قصه گروگان گیری قصه خشنی بود. ما گفتیم چرا نباید قصه خشن بگوییم؟ وقتی ما در خیابان و شهرهایمان خشونت می بینیم.

سوژه های ماه عسل از کجا می آید؟

فقط نگران این بودم که پدر و مادر موافقت نکنند که وقتی با پدر خانواده و پسر حرف زدم دیدم هر دو خوش صحبت هستندو موافق حضور در برنامه بودند. فقط هماهنگی با نیروی انتظامی مانده بودکه باید انجام می شد. برایمان مهم بود نشان دهیم ممکن است یک نفر که در نزدیکی شما زندگی می کند بچه شما را بدزدد. به خصوصدر شهرستان های کوچک وقتی که اوضاع مالی بعضی از مردم نسبتا خوب است و این خطر واقعا تهدیدشان می کند. پدر می گفت من همه دار و ندارم را می فروختم یک میلیارد هم نمی شد ولی گروگانگیرها از من 5 میلیارد می خواستند. می گفت شاید اگر پولی که می خواستند را داشتم، می دادم تا بچه ام را سالم پس بگیرم.



خانواده ای که از میلاد نگهداری می کردندوشاهین پسر آنها شد...


جنجالی ترین ماه عسل 92


سال 88 رفتم بهزیستی و گفتم پدر و مادری می خواهم که بچه معلول را به فرزندی قبول کرده باشند. خانمی گفت یک کیس داریم که بچه اش سی پی است و بعید می دانم بایید جلوی دوربین. گفت شاید برای بیننده هایتان خوب نباشد، آخر بچه را از بهزیستی برده و بهزیستی هم بچه معلول سی پی به اینها داده. البته به آنها گفته ایم بیاید عوض کنید ولی گفتند که نمی خواهیم. جوری برخورد می کرد که انگار این سوژه به درد نمی خورد. من گفتم اتفاقا همین خوب است. الان بچه شش انگشتی را که با یک عمل ساده نیم ساعته درمان می شود، پشت در بهزیستی می گذارند و می روند. گفت اتفاقا اینها عاشق این بچه هستند. من آدرس آنها را گرفتم و رفتم دیدنشان. یک زیرزمین اجاره کرده بودند که رفت و آمدشان راحت باشد و وضع مالی خوبی هم نداشتند. 

سوژه های ماه عسل از کجا می آید؟

همینطورکه داشتم با آنها مصاحبه می کردم، دیدم میلاد گوششه چشمش را تکان داد و مادرش بالای چشمش را خاراند. گفتم اینکه حرفی نزد. گفت من اشاره اش را می فهمم. همانجا دیدم چقدر با این بچه اخت شده. روزی 8-7 بار این بچه سنگین را توی بغل می گرفتند و کارهایش را انجام می دادند. میلاد کاری نمی کرد فقط می خندید و پلفک هایش را به نشانه بله و نه تکان می داد. این مورد، عجیب من را درگیر کرد و رابطه ام با آنها بیشتر از یک خبرنگار شد. سال 90 می خواستیم بچه هایی را بیاوریم، آوردیم و آن برنامه، بهترین برنامه دو سال پیش ما بود. گذشت تا پارسال. اصلا به این چیزها معتقد نیستم ولی یک شب خواب میلاد را دیدم که خیلی سرحال و تپل و سالم سوار ویلچر بود. 

فردایش وسط گرفتاری ها گفتم زنگ بزنم به مادر میلاد. زنگ زدم مادرش. سرم داد زد و گفت تو چرا الان به من زنگ زدی، گفت میلاد همین الان تمام کرد. می گفت ما به همان نگاهی که به سقف خیره می شد قانع بودیم. مادرش می گفت چقدر از صبح تنها بروم بیرون. بچه می خواست. قرار بود در برنامه نوروز این اتفاق بیفتد ولی به عید نرسید. بعد از عید با دکتر هاشمی، رئیس بهزیستی جلسه گذاشتیم. کارشناس های سازمان می گفتند این کار را نکنید. 
دکتر گفت مگر قرار است چه اتفاقی بیفتد. ما 25 هزارتا بچه بی سرپرست داریم. با مدیران و کارشناس های بهزیستی کل، استان تهران و شمیرانات جلسه گذاشتیم. 

در بهزیستی این اتفاق خیلی بعید است که دو سه ساله بچه ای را به کسی بدهند. معمولا خیلی بیشتر طول می کشد. ما فقط این پروسه را تسهیل کردیم. ما برای این کار دلیل داشتیم. اول اینکه پدر و مادر میلاد قبلا خودشان را ثابت کرده بودند. کاملا معلوم بود که شایستگی پدر و مادر شدن را دارند. خودشان هم بچه می خواستند. حتی زمانی که میلاد بود گفته بودند بچه می خواهند ولی بهزیستی گفته بود خودمیلاد هم پرستار می خواهد و بچه نداده بودند. من در طول سال به شوخی مدام می پرسیدم هنوز بچه می خواهید یا نه. می گفتندفرقی نمی کند دختر باشد یا پسر. گفتم حالا اگر بهزیستی باز به شما بگوید که این بچه برای شما، قبول می کنید؟ مادرش گفت حتما می خواهیم. از طرف دیگر سراغ پرونده های بچه های زیادی در بهزیستی رفتیم. آنها سازگارترین بچه را انتخاب کردند.

بچه ای با اخلاق، حرف گوش کن، بی دردسر و کم توقع. شاهین هم همیشه در نوشته هایش می نوشته آرزو دارم پدر و مادر داشته باشم. وقتی به او گفتن، بال درآورده بود. نکته دیگر هم این است که وقتی پدر ومادرها می آیند به بچه نمی گویند تو این پدر و مادر را دوست داری یا آن یکی را! گاهی خیلی اروپایی فکر می کنیم! ما فکر می کنیم بهترین انتخاب را داشتیم. مطمئن هستیم که این کار اشتباه نبود. پدر و مادر هم شاد بودند و آن گریه از شادی بود. پشت صحنه می گفتند ما اصلا فکر نمی کردیم این اتفاق بیفتد. آن وقتی که میلاد بود به من می گفتندچقدر خوب است که بچه آدم از راه برسد، نان بخرد، حرف بزند و ... آن بچه هم بهت کرده بود چون نمی فهمید چرا این پدر و مادر گریه می کنند. فردای آن روز تماس گرفتند و تشکر کردندوگفتندشاهین تا چشم هایش را باز کرده گفته «من می تونم یه روز دیگه اینجا بمونم؟» می گفتند وقتی می رویم بیرون، می پرسد بعدش برمی گردیم خانه؟ الان هم هنوز زنگ می زنندو شاهین تعریف می کند که با بابام رفتم فلانجا خرید کردیم و ...


http://webgardi.yjc.ir/fa/news/81274/%D8%B3%D9%88%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%B3%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
سه شنبه 22 مرداد 1392
امسال هم ماه عسل مهمون خونه ها و چشم ها و قلب هامون بود با تمام لحظه های شیرینش حتی لحظه هایی ک قلب هامون لرزید و اشک تو چشمامون حلقه زد تموم شد امسال هم گذشت به امید سال آینده و ماه عسل پربارتر .

ماه عسل در یک نگاه 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
دوشنبه 21 مرداد 1392
[http://www.aparat.com/v/VwIQF]




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
یکشنبه 20 مرداد 1392
[http://www.aparat.com/v/5q1G7]




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
دوشنبه 7 مرداد 1392
[http://www.aparat.com/v/cawe2]





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
چهارشنبه 2 مرداد 1392
[http://www.aparat.com/v/g8klb]
[http://www.aparat.com/v/joFIn]
[http://www.aparat.com/v/RCgJh]

متولد : یازده خرداد پنجاه و پنج

تحصیلات : کارشناسی تئاتر ( بازیگری ) ، دانشگاه آزاد – تهران مرکز

۱۳۷۰ : آموختن بازیگری به طور آکادمیک در کانون فرهنگی تربیتی حر

۱۳۷۴ : حضور در عرصه حرفه ای کار یعنی تئاتر شهر و تلویزیون

۱۳۷۶: ورود به دانشگاه

نمایش ها :

بازیگری در نمایش درج مشکین به کارگردانی شارمین میمندی نژاد

بازیگری و کارگردانی در نمایش اطلسی های لگد مال شده

کارگردانی و بازیگری در نمایش مردی که گلی در دهان داشت

بازیگری در نمایش حکایت نا شنیده از سرزمین آریان به کارگردانی حسن علیکردی ( کاندید بازیگری نقش اول در جشنواره تئاتر دانشجویی )

بازیگری در نمایش ننه دلاور به کارگردانی اصغر دشتی

بازیگری در نمایش صبر زرد به کارگردانی عبدالحی شماسی

بازیگری در نمایش کلکسیونر به کارگردانی مشهود محسنیان و هادی جاودانی

بازیگری و کارگردانی در نماش کلکسیونر ۲

بازی در نمایشنامه خوانی جزیره به کارگردانی اشکان صادقی

بازیگری در نمایش  یادگاری ها به کارگردانی رویا کاکاخانی

بازیگری در نمایش لب بوم  به کارگردانی رحیم بهبودی فر ( دریافت رتبه اول جشنواره بین المللی طنز )

بازیگری در نمایش های  شیر پاکتی ، تیک تاکی ها ، مهد کودک شادان  به کارگردانی رحیم بهبودی فر

نویسندگی ، کارگردانی و بازیگری در نمایشهای مرگ در نمی زند بلکه با کله از پنجره وارد می شود و  کنسرو موسیقی با پیاز داغ خوشمزه تره

کارگردانی و بازیگری در نمایش دیرمه باید برم (برنده جایزه نفر دوم بازیگری تئاتر کارنامه )

نویسندگی و کارگردانی در نمایش سه در چهار

بازیگری در نمایش لب خط به کارگردانی رسول نقوی ( برنده جایزه نفر دوم بازیگری در جشنواره تئاتر ماه )

بازیگری در نمایش دروازه ساعات  به کارگردانی سید جواد هاشمی

نمایش نامه خوانی زمان که بگذرد  جشنواره پنجره

فیلم و مجموعه های تلویزیونی

سال ۷۴ : سریالجنگ آفتاب کارگردان حمید فرخ نژاد

مجموعه نوروز ۷۶ ، کارگردان داریوش کاردان

سال ۷۷-۷۸ : مجموعه صد سال به این سال ها و مجموعه اکسیژن  کارگردان محمد مهدی رسولی

سال ۷۹ : فیلم داستانی ذکر عشق  شارمین میمندی نژاد

سال ۸۰ :سریال دنیا رو ببین کارگردان حامد عقیلی

سال ۸۲ : سریال آشتی کنان کارگردان مجید صالحی ، مجموعه جشن رمضان

سال ۸۳ : آیین بهار ، جزیره متروک ،مجموعه طنز تابستان ۸۳  کارگردان صالح نیا ، سریال شب بلند زمستانو لیوان های کاغذی کارگردان داریوش ربیعی

سال ۸۴ :مجموعه زنده مهمانی فیلم سینمایی کابوس ( متوقف شد )  ، کارگردان محمد عبدی زاده ،  سریال این گروه لطیف کارگردان داریوش ربیعی

سال ۸۵ :” مجموعه زنده الفبای مهربانی ، سریال روز رفتن  کارگردان جواد افشار ، سریال اوخ tv و بن بست شماره ۱۳  کارگردان داریوش ربیعی

سال ۸۶ : فیلم تاوان کارگردان رضا غفاری ، سریال گل یا پوچ کارگردان جواد افشار ، مجموعه هنر هشتم  طراح ، دستیار ، نویسنده ، فیلم سینمایی زهر و پادزهر کارگردان آرش معیریان ( بازیگر و بازیگردان ) ، سریالبهار مهربانی کارگردان علی معصومی

سال ۸۷ : سریال مامور بدرقه

سال ۸۸ : تله فیلم بی تابی کارگردان ایمان افشاریان ، تله فیلم یک فنجان چای گرم، تله فیلم آخرین فرصت

سال ۸۹ : تله فیلم آینه در غبار به کارگردانی ایمان افشاریان

و ...

سایر فعالیت ها :

نوازندگی گیتار

آهنگسازی ترانه ها ی نقاشی و الفبا

تجربه هایی در زمینه خوانندگی

دوبلاژ :

سربازان آسمانی ، دانه سیب ، مورچه ای به نام زی ، بامبی ، آخرین خون آشام ، خرس برادر ۱ ، خرس برادر ۲ ، رییس مزرعه ، بتمن و زن خفاشی ، بتمن و دراکولا ، بتمن و آقای فریز ، جرج کنجکاو ، کسپر و کریسمس روح زده ، جوجه کوچولو ، عروس مرده ، بازگشت به گایا ، فصل شکار ، قلعه ی متحرک هاول ، استریکس و وایکینگ ها ، نهایت تخیل ( اوراح درون ) ، روگرتها و راز بقا ، دنیای وحش ، آنسوی پرچین ، خانه هیولا ، گارفیلد ۱و۲ ، داستان کوسه ، طعمه کوسه ، شمشیر اژدها ، ال سید ، قهرمان کوچک ، نهایت تخیل ۷ ، خانه ای در مزرعه ، شنل قرمزی ، شگفت انگیزان ، عصر یخبندان ۱و۳ ، عصر آب ، جیمی نوترون ۱و۲ ، کیم پاسیبل ، پادشاه و من ، شیرشاه ۱/۵ ، ستاره لارا ، استوارت کوچولو ۳ ، شرک ۱و۲و۳ ، گوی بخار ، سفیدبرفی و هفت کوتوله ، اسمز جونز ، باب اسفنجی ، جنگ ستارگان ، افسانه کین شین ، تارزان ۱و۲ ، تایتان ، کبوتر بی باک ، والاس و گرومیت( نفرین خرگوشی ) ، مولان ۱ و۲ ، مومیایی ، شمشیر جادویی ، چرخ و فلک جادویی ، داستان های میکی و کریسمس ، الیور و شرکا ، پینوکیو ۳۰۰۰ ، پوکوهانتس ، قطار سریع السیر قطبی ، عزیز مصر ، روبوتها ، آناستازیا ، در جستجوی نمو ، کوتوله شاد ، دیو و دلبر ، گوژ پشت نوتردام ، کاوشگر مبهم ، فی فی ، برر خرگوشه ، اولین جشن پاییزی لومپی ، خوشقدم ، پدر خوانده های توکیو ، ارباب دزدان ، پنج بچه و شنی ، ماشین ها ، بر آب رفته ، من و جوجه اردک زشت ، تومی و دوستان فضایی ، گوفی ، بیونیکل ، سگ پشمالو ، کارخانه هیولاها ، زندگی جدید امپراتور ۱ ، آخرین سفر چارلی ، انجی بنجی ، باگزبانی ، پلنگ صورتی ، تام بند انگشتی و انگشت دونه ، گردو شکن و پادشاه موش ها ، سیلوستر و توییتی ، انیماتریکس ، جانی ۲ ، مهاجم ، ماموریت ویژه ، پرده جنگ ، محمدرسول الله ، کاراگاه گجت و…





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
چهارشنبه 26 تیر 1392
مریم
شنبه 22 تیر 1392

اشگاه خبرنگاران جوان: امروز دوم تیرماه 1392 تولد ستاره ی دهه 70 سینمای ایران است كه به بهانه این اتفاق تصمیم گرفتیم حال او را جویا شویم.

ابوالفضل پورعرب، بازیگر سینمای ایران گفت: در این روزها آروز می كنم كه سینمای ایران به دوران پاكی دست پیدا كند تا هر آدم بی صلاحیتی در این حوزه اظهارنظر نكند.

بعد از پرویز پرستویی ستاره سینمای ایران كه در دوم تیرماه متولد شد ابوالفضل پور عرب ستاره بی چون و چرای دهه 70 است كه در اولین روزهای تابستان به دنیا آمد و با ورود خود، سینمای ایران را به دوران شكوفایی رساند اما متاسفانه حال و روز خوشی ندارد و آن ستاره ی ما درخشش گذشته خود را از دست داده است.

پور عرب در همه حال تداعی گر فیلم هایی چون " دست های آلوده"، " عروس" خواهد بود.

او طی سال ها فعالیت در سینما به نقش های مختلف جان بخشید و در ذهن ها ماندگار شد با وجود بیماری همچنان برای ما پورعرب است همان سوپراستار دهه 70 با كوله بازی از تجربه كه با حضور خود در هر نقشی تفاوتی را در بازی های خود ایجاد می كرد.

وی فارغ التحصیل بازیگری و كارگردانی تئاتر از دانش سرا هنر است و با آغاز فعالیت تئاتر در سال 59 اولین تجربه خود را در نمایش " زخمه" كسب كرد و در سال 69 نیز با بازی در فیلم " عروس" سینمای خود را نیز آغاز كرد.

بازیگر مرد جشنواره پیونگ یانگ را به خاطر بازی در فیلم " عروس" و سیمرغ بلورین بهترین بازیگر را از پانزدهمین جشنواره بین المللی فیلم فجر به خاطر بازی در فیلم " مردی شبیه باران" دریافت كرد.

او به عنوان بازیگر محبوب سینمای ایران چندین بار كاندیدای دریافت بهترین بازیگر جشنواره بین المللی فجر و همچنین یك بار به عنوان شهروند نمونه انتخاب شده است.

ابوالفضل پورعرب در یكی از مصاحبه هایش توصیه ی جالبی در مورد بازیگر شدن كرده است.

وی می گوید: استعداد مانند بلیط اتوبوس است اگر بلیط نداشته باشی اصلاً نمی توانی سوار شوی چه رسد به این كه بخواهی دنبال جای مناسب بگردی اگر استعداد نباشد لزومی برای دیگر صحبت ها نیت شاید تحصیلات تنها سكوی رشد بازیگر نباشد ولی بدون آن هم همیشه با نوعی جها همراه بوده ایم، جوانان و علاقمندان زیادی به صرف علاقه وارد این حرف شده اند و امروز آبدارچی هستند، نیاز دیگر آگاهی است منظور من مدرك گرایی نیست حقیقتی است كه پس از سال ها تجربه بیان می كنم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
چهارشنبه 5 تیر 1392
سعید سهیلی کارگردان سرشناس ایرانی دیروز در مراسم دیدار رییس جمهور از ابوالفضل پورعرب حضور داشت. وی در این گفتگو از حال نزار پورعرب سخن گفته و بر این مساله تاکید کرد که دیدار شب گذشته رییس جمهور با وی تاثیر بسیار مثبتی بر روحیات وی داشته است. بخش‌هایی از گفته‌های سهیلی را در ادامه می‌خوانید:
دیدار با رییس جمهور تاثیر بسیار مثبتی در روحیات پورعرب داشت
ابوالفضل این روزها حال و روز خوبی ندارد و دلیلی وجود ندارد که بخواهم درباره وضعیت او چیزی را نگویم. او نیاز دارد به حمایت همه ما و اتفاق دیشب یعنی دیدار با رییس جمهور تاثیر بسیار مثبتی در روحیات پورعرب داشت. ابوالفضل به شدت منزوی و گوشه گیر شده است و افسردگی دامنش را گرفته.

من می گویم نیت رییس جمهور خیر بوده
درباره اینکه می گویند این دیدار درونمایه انتخاباتی دارد باید بگویم الاعمال بالنیات و همه چیز برمی‌گردد به نیت آدم‌ها! هیچ کس جز خود انسان از نیتش باخبر نیست. دیدار رییس جمهور از ابوالفصل هم می‌تواند هر نیتی داشته باشد اما خودم همه چیز را برمبنای خیر می گیرم و قضاوتی درباره آدم‌ها نمی‌کنم. همین که رییس جمهور با این مشغله شغلی فراوانش باز هم همت کرده و سری به ابوالفضل زد کاری است به شدت پسندیده و من می‌گویم نیت ایشان، خیر بوده است.
شرم ام آمد که درباره «گشت ارشاد» حرف بزنم
فضای دیدار ابوالفضل و دکتر احمدی نژاد یک فضای کاملا عاطفی بود و به مرور خاطرات گذشته ابوالفضل از سینما گذشت. ضمن اینکه مادر پورعرب هم در این دیدار مرتب اشک می ریخت و به این ترتیب فضای دیدار کاملا احساسی بود. همین احساسی شدن فضا سبب ساز آن شد که فرصتی برای طرح موضوعات سیاسی یا سینمایی نماند و من هم شرم ام آمد که در چنین فضایی درباره بلایی که بر سر «گشت ارشاد» آمد با رییس جمهور صحبت کنم.

رئیس‌جمهور به صورت سرزده از ابوالفضل پورعرب بازیگر برجسته و درخشان سینمای ایران عیادت کرد.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی ریاست جمهوری،‌ محمود احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور شب گذشته (دوشنبه) به صورت سرزده در منزل پدری ابوالفضل پورعرب در جنوب تهران حضور یافت و ضمن عیادت از این بازیگر مشهور سینمای کشور ، در جریان وضعیت سلامتی و روند درمان وی قرار گرفت.

رئیس‌جمهور در این دیدار که فضای بسیار صمیمی و دوستانه‌ای داشت، ضمن آرزوی سلامتی و توفیق برای پورعرب؛ نسبت به پیگیری‌های لازم جهت تسریع در روند درمان و بهبود سلامتی وی تاکید کرد.

در این دیدار ابوالفضل پورعرب با اشاره به نوع بیماری و روند درمانی خود، خاطراتی از دوران بازیگری‌اش را برای رئیس‌جمهور بیان کرد.

همچنین مادر پورعرب که از حضور رئیس‌جمهور در منزلش بسیار خوشحال بود، عیادت احمدی‌نژاد از پسرش را موجب دلگرمی و تقویت روحیه فرزند مریض خود دانست و یک جلد قرآن کریم به رئیس‌جمهور اهداء کرد.


 

من نه از رییس جمهور درباره فیلمم پرسیدم و نه حتی یک کلمه جز اوضاع ابوالفصل صحبت کردم چون فکر میکردم چنین کاری ممکن است فرصت طلبانه به نظر برسد. این خوب نیست که موقعیت‌هایی این چنینی را به فرصت برای خویش بدل کنیم و من هم فقط و فقط درباره اوضاع و احوال پورعرب با رییس جمهور درددل کردم.
http://www.javaneparsi.com & http://www.mashreghnews.ir & http://abolfazlpoorarab.blogfa.com

تصاویر و ویدیو در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مریم
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392


( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

.

 این صفحه را به اشتراک بگذارید Online User

ساخت فلش مدیا پلیر
نمونه صداهای گویندگانی ک در نظر سنجی اومده گن لاغری مردانه
به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای ایران دوبله محفوظ است